وبگاه تخصصی اشعار احمد شاملـو
نقد اشعار شاملو (3)


  15- در شماره‌ي 7 به صورت خيلي مختصر و كلي ديدگاه افلاطون درباره‌ي ”نوشتار“ توضيح داده شد، كه اين ديدگاه در رساله‌ي فايدروس phaidros به خوبي آشكار است. اما چرا افلاطون گفتار را در جايگاهي برتر از نوشتار قرار مي‌دهد و نوشتار را در سايه ي گفتار و در واقع وابسته به آن مي داند؟

     پرسش از «هستي» بنيادي‌ترين پرسشي فلسفي است كه افلاطون به پاسخگويي آن مبادرت مي‌ورزد. اساس تفكر افلاطون بر پايه‌ي «هستي» و «وجود» مي‌باشد و با نگرش افلاطوني آنچه قابل اهميت است «هستي» و «وجود» است و «نيستي» چيزي نيست جز عدم وجود «هستي». پس اساس و بنيان فلسفه‌ي افلاطوني برآمده از تقابل «هست» و «نيست» مي‌باشد و از همين جاست كه تقابل‌هاي دوتايي يا سنت دوگانه‌انگاري در فلسفه‌ي غرب مطرح مي‌شود. ذات تفكر افلاطون و اساس بينش فلسفي او از مقابله‌ي عناصر متضاد سرچشمه مي‌گيرد و سرمنشأ و ريشه‌ي همه‌ي اين عناصر «هست» و «نيست» مي‌باشد. هميشه يك سوي تقابل‌هاي دوتايي داراي ارزش و اهميت عيني است و سوي ديگر يا وجود ندارد يا وجودش وابسته به وجود سويه‌ي اول و در سايه‌ي آن مي‌باشد. بدينگونه تقابل‌هاي دوتايي نيكي / بدي ، زيبايي / زشتي ، عدالت / ظلم ، مرد / زن  ، گفتار / نوشتار ، معقول / محسوس و . مورد بحث قرار گرفته همواره به يك سوي آنها (نيكي ، زيبايي ، عدالت ،‌مرد ، گفتار ، معقول و .) ارزش داده مي‌شود و با «هست» مرتبط مي‌شود و سويه‌ي ديگر يا نفي مي‌شود و با «نيست» مرتبط مي‌شود يا كمرنگ شده ،‌ وجودش در سايه‌ي وجود سويه‌ي اصلي قرار مي‌گيرد (بدي ، زشتي ، ظلم ، زن‌ ، نوشتار ، محسوس و ) به همين دليل اين دوگانه انگاري را دوگانه انگاري سلسله مراتبي مي‌نامند.

     16- پس در ديدگاه دوگانه انگار سلسله مراتبي «هستي» و «حضور» است كه داراي اهميت است. پيش از افلاطون و ارسطو و به باور فيلسوفي چون «هراكليتوس» حقيقت از راه گوش منتقل مي‌شود و انديشه با گوش فرادادن ارتباط دارد ولي با ديدگاه افلاطون و ارسطو حقيقت از راه چشم منتقل مي‌شود و انديشه با ديدار ارتباط دارد. در ديدار همواره دو عنصر اصلي يعني بيننده و آنچه ديده مي‌شود وجود دارند و ديدار ريشه در «حضور» دارد. بدون حضور آنچه ديده مي‌شود فعل ديدار امكان‌پذير نخواهد بود. از اين روست كه نسبت فلسفي غرب پس از ظهور افلاطون را سنت «متافيزيك حضور» مي‌نامند. راز برتري گفتار بر نوشتار در دوره‌ي متافيزيك حضور نيز در همين نكته نهفته است. در گفتار، راوي حضور دارد ولي در نوشتار غايب است پس گفتار نسبت به نوشتار اصلي‌تر و واقعي‌تر است. ضمناً حضور موضوع نيز در گفتار بيشتر از نوشتار مي‌باشد.

     باديدگاه برآمده از سنت متافيزيك حضور، گفتار نشانه‌ي حقيقت است و نوشتار جانشيني نامناسب و ناقص براي گفتار است كه توان دفاع كردن از خويش را ندارد و اين ديدگاه كلام محور logocentrism در سراسر تاريخ فلسفه‌ي متافيزيك حضور به چشم مي‌خورد.

     17- تقابل‌هاي دوتايي و ديدگاه دوگانه انگار سلسله مراتبي حتي پس از دكارت نيز در فلسفه‌ي غرب ادامه مي‌يابد. در زمان دكارت تنها با تغيير موضعي نسبت به عينيت objectivity و نوع نگرش به هستي مواجهيم. باز هم يك سويه «هست» است كه عينيت دارد و مستقل از ديگران به هستي خود ادامه مي‌دهد و سويه‌ي ديگر ريشه در نيستي دارد و وجودش وابسته به وجود سويه‌ي نخست مي‌باشد. در نگرش افلاطوني سويه‌ي عيني ، صور مثالي Idea مي‌باشند و در زمان دكارت ذهن و انديشه‌ي انسان: «من مي‌انديشم پس هستم.» دكارت به همه چيز شك كرد و شكاكيت دستوري را مبدأ حركت خويش قرار داد. از اين لحظه تنها چيزي كه نمي‌توانست به آن شك كند، آن موجودي بود كه به شكاكيت پرداخته بود. پس تنها وجود خويش را نمي‌توانست مورد ترديد قرار دهد لذا كوجيتو آغاز گاه و پايه‌ي تفكر دكارتي شد. هستي و عينيت تبديل به وجود «من» با ذهن خاص خود شده بود و بقيه‌ي پديده‌ها وجود خود را مديون «من» و وابسته به آن بودند. پس همان ذهنيت دوگانه انگار ولي با نگرشي متفاوت و رويكردي متفاوت نسبت به هستي خود را بروز داد. با توجه به اين او نيز مانند اعقاب خود فيلسوفي خردمدار و كلام محور بود. اين ويژگي در كساني چون «كانت» ، «هگل» و . نيز مشاهده مي‌شود. با اين ديدگاه هميشه گفتار در سويه‌ي عيني قرار مي‌گيرد كه نشانه‌اي از حقيقت است و نوشتار تنها نشانه ي مكتوب گفتار مي‌باشد يعني وجودش وابسته به وجود گفتار و وجودي ذهني subjective است.

     پس در سنت متافيزيك غربي از سقراط ، افلاطون ، ارسطو و گرفته تا دكارت ، كانت ، هگل ، برگسون ، روسو و . فرايند هرمنوتيكي تنها بوسيله‌ي گفتار است كه به سطح انتقال و اظهار مي‌رسد و هرمنوتيك گفتاري در مرتبه‌اي بالاتر از هرمنوتيك نوشتاري قرار دارد.

     اما با ظهور فيلسوفاني چون نيچه ، هوسرل و هيدگر كم‌كم زمينه براي ايجاد چالش در سنت متافيزيك حضور فراهم شد و متفكراني چون ياكوبسن ، بنيامين و دريدار به گونه‌اي ديگر با سنت دوگانه‌انگار سلسله مراتبي برخورد كردند و به ايجاد خلل در جايگاه كلام محوري پرداختند. در اين نوشتار با تمركزي مختصر بر آراي «ژاك دريدا» به شرح اين تحول در تاريخ فلسفه‌ي غرب خواهيم پرداخت. البته لازم است پيش از وارد شدن به بحث درباره‌ي دريدا بخشي از نظريات «فردنيان دو سوسور» را كه در جاهايي الهام بخش دريدا بوده بررسي كنيم:

     18- «فريدينان دوسوسور» زبان‌شناس سوئيسي به طرح نظرياتي پرداخت كه طرح آن در اين نوشتار ، هم از نظر مقايسه‌ي آن با نظريات افلاطون ، هم بررسي نگره‌هايي چون ارجاع به متن و نوع ارتباط واژه‌ها با مفاهيم و هم از نظر تأثيري كه بر آراي دريدا داشته است مثمر ثمر خواهد بود.

     بنا به باور سوسور نشانه‌ي زباني، اختياري است و تركيب دال و مدلول به صورت اختياري شكل مي‌گيرد. توضيح اين كه هيچ رابطه‌اي طبيعي و اجتناب ناپذيري ميان دال (واژه) و مدلول (مفهوم) برقرار نيست ، يعني بدينگونه نيست كه مفاهيم مستقل و مجزايي در عالم خارج از واژه‌ها وجود داشته باشد و در هر زبان و در هر زمان واژه‌ي خاصي به آن مفاهيم مستقل و ثابت نسبت داده شود ، بلكه دال (واژه) و مدلول (مفهوم) همچون دو روي يك سكه با هم متحد مي‌باشند و با هم تغيير مي‌كنند. مشكلاتي كه در ترجمه از يك زبان به زبان ديگر وجود دارد تأييدكننده‌ي اين مطلب است؛ چرا كه اگر مفاهيم مستقل و ثابت در جهان خارج وجود داشتند و كار زبان صرفاً نسبت دادن آواي خاص به آن مفاهيم بود پس براحتي با جايگزين كردن آواي هر زبان با همتاي آن در زبان ديگر عمل ترجمه انجام مي‌شد در حالي كه بواقع چنين اتفاقي نمي‌افتد چون هر زبان به صورت اختياري به تقسيم‌بندي جهان مي‌پردازد. پس اختياري بودن رابطه‌ي ميان دال و مدلول بدين معني است كه مفاهيم جهاني و ثابتي وجود ندارد و دال و مدلول به طور همزمان به تقسيم بندي جهان خارج مي‌پردازند. براي روشن شدن مطلب درباره‌ي رنگ‌ها مثالي مي‌آوريم: پيوستاري از رنگ‌هاي مختلف وجود دارد و رنگ‌هاي گوناگون موجوديتي ثابت و مستقل در جهان خارج نمي‌باشند كه در هر زبان براي هر يك از آنها آواي خاصي موجود باشد؛ مثلاً رنگ‌هاي آبي روشن و آبي تيره dark blue , light blue در زبان انگليسي دو پرده از يك رنگ را نشان مي‌دهند ولي در زبان روسي دو رنگ اصلي متمايز از يكديگرند. پس هر زبان اين پيوستار را به اختيار خود و به شكلي متفاوت با زبانهاي ديگر برش مي‌زند. ضمناً بررسي تاريخ تحولات واژه‌ها نشان مي‌دهد كه حوزه‌ي مفاهيم به صورت همزمان با حوزه‌ي واژه‌ها در حال تغيير مي‌باشند؛ پس دال (واژه) و مدلول (مفهوم) در اتحاد با هم ، نشانه را تشكيل مي‌دهند و به تعريف جهان مي‌پردازند. نكته‌ي مهم ديگري كه در اينجا مطرح مي‌شود اين است كه با توجه به نظريات سوسور هيچ مفهوم مستقل و ثابتي در جهان خارج وجود ندارد كه واژه‌اي به آن نسبت داده شود و با تغيير واژه باز هم آن مفهوم همچون گذشته بدون تغيير باقي مانده باشد. هر واژه به اختيار خود به برش خاصي از پيوستاري (مثلاً پيوستار رنگ‌ها) پرداخته است و از طريق رابطه‌اش با ساير واژه‌هاي اين نظام زباني است كه تعريف مي‌شود. پس نشانه نتيجه‌ي تقطيع يك پيوستار بر حسب علائق زبان شامل آن نشانه است. دقيق‌ترين ويژگي هر نشانه اين است كه آن نشانه ، چيزي است كه نشانه‌هاي ديگر نيستند. مثلاً در همان پيوستار رنگ‌ها ، رنگ قهوه‌اي را با اين شيوه كه چنين مفهوم مستقل و ثابتي در دنياي خارج وجود دارد نمي‌شناسيم (چون اگر چنين بود پيوستار رنگ‌ها در همه‌ي زبان‌ها به يكسان برش زده مي‌شد در حالي كه در مثالي كه آورده شد خلاف اين مطلب مشاهده گرديد.) بلكه قهوه‌اي در پيوستار رنگ‌ها چيزي است كه قرمز ، سياه ، زرد ، سبز و . نيست. پس ماهيت واحدهاي زباني رابطه‌اي است يعني در زبان مسأله‌‌ي افتراقهاست كه اهميت دارد. قهوه‌اي تا زماني كه به حوزه‌ي سبز ، زرد يا . وارد نشده باشد يعني تا زماني كه رنگ ديگري نباشد ، قهوه‌اي است؛ نه اين كه قهوه‌اي چون شباهت با مفهوم ثابت و مستقل قهوه‌اي در دنياي خارج دارد، قهوه‌اي است. پس در نظام نشانه شناسيك ارتباطي سوسور ، «غياب» نقش محوري و تعيين‌كننده دارد. يعني X به دليل اختلاف با Y ، Z ، T و . است كه X است و به اين دليل كه نه Y است نه Z است نه T و نه هيچ يك از حروف الفباي ديگر انگليسي يا به عبارتي X غياب همه ي حروف ديگر است نه اين كه يك X حقيقي و ثابت در دنياي خارج وجود دارد و آواي X جانشين حقيقت X شده است. پس در اينجا ديدگاهي برخلاف ديدگاه افلاطون شكل گرفته است. ديدگاه افلاطون ريشه در «هستي» و «حضور» صور مثالي داشت و بنابر آن ديدگاه X را به دليل اين كه سايه‌اي از X حقيقي يا صورت مثالي X است، X مي‌ناميم ولي ديدگاه برآمده از زبان‌شناسي سوسور همانگونه كه توضيح داده شد ريشه در غياب دارد.

     19- با ديدگاه سوسور درباره‌ي نشانه اين تصور به دست مي‌آيد كه معناي نشانه غيرارجاعي است. چون دال و مدلول دو روي يك سكه‌اند و مفاهيم جهاني ثابت و مستقلي وجود ندارد كه نشانه به آنها ارجاع داده شود. در حالي كه با نگرش متافيزيك حضوري معناهاي ثابت وجود دارند و دال (واژه) ، «حضور» آنها را تأييد مي‌كند و به آنها ارجاع داده مي‌شود. در بعضي از اشعار شاملو واژه‌ها به مفاهيم مشخص خارجي ارجاع داده شده و در واقع واژه در معناي قاموسي آن به كار برده شده است ولي در اشعاري كه مدنظر ما مي‌باشد و در شماره‌هاي 8 ، 9 ، 11 و 12 اين نوشتار توضيح داده شد نشانه‌ها به مفهوم بيروني مشخص و ثابتي ارجاع نمي‌شوند بلكه مفهوم آنها با توجه به عناصر موجود در همان متن و نظام نشانه شناسيكي كه با آن متن خاص شكل گرفته قابل درك است. در اين حالت نشانه‌ها ريشه در غياب مفاهيم مستقل و ثابت لغت نامه‌اي دارند و از كاركرد قاموسي خويش خارج شده‌اند. يعني نشانه‌ها ارجاعي نبوده با رابطه‌اي تلفيقي با ديگر نشانه‌هاست كه معناي خويش را به دست مي‌آورند.

     20- «ژاك دريدا» فيلسوف فرانسوي الجزايري تبار تحت تأثير فيلسوفاني چون «نيچه» ، «هوسرل» و «هيدگر» وبا الهام از نگره‌هاي فردينان روسوسور به طرح مسأله‌ي فاصله در زبان و نظام نشانه شناسيك پرداخت. واژه‌ي «فاصله‌» كه از سوي دريدا مطرح شد همان واژه‌ي difference لاتين نيست بلكه دريدا براي روشن كردن مفهوم مـورد نظر خود حــرف «e» بعد از «r» را به «a» تغيير داد و واژه‌ي differance را ساخت كه مي‌توان آن را تمايز يا ديگر بودني ناميد. منظور از differance مسيري است كه معناي يك واژه مي‌پيمايد تا با بقيه‌ي اجزاي جمله پيوند يابد. يك واژه را مي‌توان به دو بخش تقسيم كرد كه عبارتند از دال و مدلول. در سنت متافيزيك حضور كه مبناي آن بر دوگانه انگاري سلسله مراتبي با هستي دادن به يك جزء و خنثي يا كم رنگ كردن جزء ديگر است ، دال (واژه) از «حضور» معنا پديد مي‌آيد يعني واژه نمايانگر حضور موضوع است ولي دريدا واژه را نمايانگر غياب موضوع دانست. توضيح اين كه دو ديدگاه را در نظام نشان شناسيك مي‌توان در نظر گرفت كه يكي برآمده از نگرش متافيزيك حضور و ديگري برآمده از نگرش دريدا با الهام از نظريات سوسور مي‌باشد:

     الف- نشانه ،‌ ذهن را به حضور موضوع راهنمايي مي‌كند ، يعني واژه (دال) به مفهوم مشخص خارجي (مدلول) ارجاع داده مي‌شود. اين ديدگاه ديدگاهي اين هماني identity است كه با سنت متافيزيك حضور خوانايي دارد و ميان دال و مدلول ارتباطي مستقيم برقرار مي‌كند. در بخشي از اشعار شاملو كه در سطح اين هماني كلاسيك مانده‌اند نشانه‌ها از اين گونه‌اند : مثلاً شعرهاي «شعري كه زندگي است» ، «در رزم زندگي» ]از مجموعه شعر «هواي تازه»[ ، «زن خفته» ، «فريادي..» ، «كيفر» ]از مجموعه شعر «باغ آينه»[ «براي خون رماتيك» «با چشم ها » ]از مجموعه شعر «مرثيه‌هاي خاك» [ و

     ب- نشانه ، از غياب، معنا مي‌گيرد و از ارتباط نشانه‌ها در كل نظام زبان شناسيك موجود مستقل و ثابتي در جهان خارج وجود ندارد كه نشانه بدان ارجاع داده شود. اين تفكر كه به نقض سنت متافيزيك حضور مي‌انجامد ريشه در ”اين نه آني“ دارد. در بعضي از اشعار شاملو نشانه‌ها از اين گونه‌اند يعني نمي‌توان آنها را به موضوع خاص و مشخصي در جهان خارج از متن نسبت داد. چون نظام نشانه شناسيك متن به گونه‌اي است كه واژه را در خود نگه مي‌دارد : يعني معناي هر واژه با توجه به معناي كل متن درك مي‌شود. در اين گونه اشعار «شاملو» با دور هر منوتيكي پديد آمده از واژه‌ها و متن مي‌توان معناي واژه‌ها را درك كرد. مفهوم «دور هرمنوتيكي» از مفاهيم پركاربرد در دانش هرمنوتيك مي‌باشد و به بررسي فرايند فهم از زاويه‌ي اثر جزء و كل در تكميل مفهوم يكديگر مي‌پردازد؛ بدينگونه كه براي فهم اجزاء (مثلاً واژه‌هاي يك جمله) بايد كل را (مثلاً خود جمله) فهميد و بالعكس .

     با اين پيش زمينه‌ي ذهني است كه بحث دريدا درباره‌ي گفتار و نوشتار قابل فهم مي‌شود و شيوه‌ي نگرش او به پديده‌ي «نوشتار» و اهميتي كه برخلاف فلسفه‌ي كلام محور به نوشتارمي‌دهد خود را آشكار مي‌سازد.

     21- ديديم كه با نگرش افلاطوني در فرايند هرمنوتيكي انتقال مفهوم ، گفتار مقدم بر نوشتار قرار مي‌گيرد و سهم نوشتار در حد بايگاني و ضبط گفتار جهت مبارزه با فراموشي تقليل داده مي‌شود. با اين ديدگاه هيچ عامل مفهومي نيست كه در نوشتار قابل عرضه باشد ولي در گفتار نه. و با اين ديدگاه شيوه‌ي نوشتاري شعر و از جمله شعر شاملو هيچ تأثيري در تحقق كاركرد شعر نمي‌تواند داشته باشد، بلكه همه چيز در همان گفتار و به طور مستقل از نوشتار قابل بيان است. با اين ديدگاه كه ديدگاهي ”اين هماني“ مي‌باشد هر واژه به مفهومي مستقل در بيرون از خود ارجاع داده مي‌شود و متن به خودي خود موجودي بي‌جان مي‌باشد. اما دريدا هيچ يك از نظريات مبني بر برتري گفتار بر نوشتار را نپذيرفت و به انكار سنت متافيزيك حضور دوگانه انگاري سلسله مراتبي و اين هماني پرداخت. بنا به باور دريدا، فاصله ، تمايز يا ديگربودگي diffferance در ذات نظام نشانه شناسي نهفته است. گفتار هم به عنوان نشانه با موضوع فاصله دارد و ريشه در غياب دارد نه حضور. پس گفتار و نوشتار هر دو نشانه‌اي از موضوعي مي‌شوند كه در تمايز با آنها قرار دارد. به نظر دريدا ريشه و اصل نخستين هم در گفتار و هم در نوشتار «غيبت» است و «حضور» هرگز نياز به سخن گفتن را ايجاب نمي‌كند. هر گاه واژه‌اي به كار برده مي‌شود يعني موضوع غايب است و در اين مورد ميان نوشتار و گفتار تفاوتي نيست. او حتي نظريه‌ي «لوي استروس» مبني بر فاقد نوشتار بودن بعضي جوامع ابتدايي را رد كرد و كار را تا بدانجا پيش برد كه درست بالعكس ديدگاه كلام محور فلاسفه‌ي پيشين ، نوشتار را بر گفتار ارجح دانست. به نظر او نوشتار به صورت مستقيم و رها از واسطه‌اي به نام گفتار با حقيقت ارتباط برقرار مي‌كند. پس در روند فراچنگ آوري مفاهيم برتر نوشتار مي‌تواند پيش از گفتار و كاملاً مستقل از آن به ايفاي نقش بپردازد.

     22- دريدا در پرداختن به تقابل گفتار و نوشتار در واقع به ساختارزدايي reconstruction انديشه‌هاي فيلسوفي چون افلاطون پرداخت. منظور او از ساختار زدايي را نمي‌توان به صورت خيلي شفاف و روشن توضيح داد ولي با نگاهي كلي مي‌توان گفت كه منظور دريدا از ساختار زدايي بررسي دوباره‌ي تك تك آجرهاي ساختمان بنا شده توسط نظام فلسفي ، سنت يا فرهنگي خاصي براي واكاوي و تحليل دوباره‌ي بنيادهاي آن مي‌باشد؛ يعني ساختارزدايي شيوه‌اي است كه با آن پايه‌هاي اصلي و اساسي يك نظام فكري به هم ريخته از نو ساخته مي‌شود و در اين راستا عناصر حاشيه‌اي مورد توجه قرار گرفته وارد متن اصلي مي‌شوند و مفاهيم گذشته با درشت و برجسته كردن مواردي كه در حاشيه قرار داشته‌اند ، بازسازي مي‌شوند. مثلاً دريدا در برخورد با فلسفه‌ي افلاطون ضمن ايجاد چالش در اصل دوگانه انگاري سلسله مراتبي بحث تقابل گفتار و نوشتار را به متن اصلي آورد و در برخورد با آراي نيچه به شيوه‌ي نگرش نيچه به ”زن“ پرداخت. همانگونه كه در شماره‌ي 1 توضيح داده شد ما نيز در بخشهاي قبلي اين نوشتار ضمن ساختارزدايي اشعار شاملو مختصه‌اي را كه تاكنون در حاشيه‌ي نقد شعر قرار داشته - شيوه‌ي نوشتاري شعر - به متن اصلي نقد آورده بر اساس آن به نقد اشعار شاملو پرداختيم.


پانوشت‌ها

     1- عواملي كه مستقيماً در تحقق كاركرد اصلي شعر مؤثرند را ابزار اصلي و عواملي كه به صورت غيرمستقيم و در سايه‌ي عوامل اصلي خود را نشان مي‌دهند ، ابزار فرعي مي‌ناميم. مثلاً در نگرش كلاسيك ، وزن عروضي به عنوان ابزار اصلي شعر قلمداد مي‌شده است ولي از ديدگاه نيما ابزاري فرعي است.

     2- منظور از «ساختارزدايي» در شماره‌ي 22 آورده شده است.

     3- منظور از مطالعات زبان شناسيك در اين نوشتار بخشي از نظريات مطرح شده توسط «فردينان روسوسور» مي‌باشد كه در شماره‌ي 18 مختصراً توضيح داده شده. براي درك كامل اين مطالب مطالعه‌ي كتابهاي «دوره‌ي زبان‌شناسي عمومي» و «فردينان دوسوسور» ترجمه‌ي «كورش صغوي» پيشنهاد مي‌شود.

     4- جلد دوم مجموعه آثار افلاطون - رساله‌ي سوفيست - ترجمه‌ي دكتر محمدحسن لطفي

     5- جلد چهارم مجموعه آثار افلاطون - ترجمه‌ي محمدحسن لطفي - كتاب سوم

     6- بخشي از شعر «شبانه (اگر كه بيهده زيباست شب) «از مجموعه شعر» ابراهيم در آتش

     7- منظور از «تقطيع تنفسي» تقطيعي است كه به صورت طبيعي وقتي جمله‌اي تمام شد يا تصويري به پايان رسيد يا واحدي از وزن و موسيقي كلام كامل شد يا نفس بند آمد. به سطر بعد رفته بقيه‌ي كلام را مي‌نويسيم و هميشه در پايان سطر مكثي را هنگام خواندن شعر خواهيم داشت.

     8- بخشي از شعر «عشق عمومي» از مجموعه شعر «هواي تازه»

     9- بخشي از شعري بي اسم از مجموعه شعر «در آستانه» (البته در فهرست كتاب به نام «قفس اين قفس» آورده شده.

     10- بخشي از شعر «شبانه (مرا تو بي‌سببي نيستي) از مجموعه شعر «ابراهيم در آتش»

     11- بخشي از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» از مجموعه شعر «دشنه در درديس»

     12- مفهوم «دور هر منوتيكي» در انتهاي شماره‌ي 20 به صورت خيلي مختصر توضيح داده شده است.

     13- بخشي از شعر «وحسرتي» از مجموعه شعر «مرثيه‌هاي خاك»

     14- بخشي از شعر «طرح» از مجموعه شعر «باغ آينه»

     15- جلد دوم دوره‌ي آثار افلاطون - ترجمه محمدحسن لطفي

     16- اين عبارت تاكنون به شكل‌هاي مختلفي از جمله «ساختار زدايي» ، «شالوده شكني» ، «بنيان فكني» و ... ترجمه شده است.

 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
احمد شاملو (زادۀ ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشتۀ ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ در فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. سرودن شعرهای آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی ، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است.

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM