:: نویسنده : کاتب ♣♣ تاریخ :

 

 



 

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند.
چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند؛
با شادی و اندکی درد.

روزانه به گونه‌ای نمایان برمی‌بالد؛
بدان ماند که نادرۀ نخستن است،
و نادرۀ آخرین.
 

 


* * *


تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را
به خود اختصاص نمی‌دهد
از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.

آن‌که جای کافی برای دیگران دارد؛
صمیمانه‌تر می‌تواند
با دیگران بخندد؛
با دیگران بگرید.
 

 

 
* * *


چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟

بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.

فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.

دستم را بگیر!


 


* * *


روزت را در یاب!
با آن مُدرا کُن!
این روز از آنِ توست؛
بیست و چهار ساعتِ کامل،
به قدر کفایت فرصت هست
تا روزی بزرگ شود.

نگذار
هم در پگاه
فرو پژمرد.


 

 
* * *

  

نان پُختن!

نان شکستن!

نان قسمت کردن!

نان بودن!


 

 
* * *

 
ساده است نوازش سگی ولگرد.
شاهدِ آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می‌رود
و گفتن که: «سگ من نبود.»

ساده است ستایش گلی،
چیدنش،
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره‌جویی از انسانی؛
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛
او را به خود وانهادن
و گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»

ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛
با دیگران زیستن به حسابِ ایشان
و گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»

ساده است که چگونه می‌زییم.
باری،
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.


 


* * *


درخت هر چه سالخورده‌تر باشد،
سترگ‌تر است و پر ارزش‌تر.

ریشه‌اش هرچه عمیق‌تر،
پا در جاتر در برابر توفان.

شاخسارش هرچه انبوه‌تر،
پناهش امن‌تر.

تنه‌اش هرچه به نیروتر،
تکیه‌گاهی اطمینان‌بخش‌تر.

تاجش هرچه برتر،
سایه‌اش دعوت‌کننده‌تر.

هر حلقه‌اش نشان نمایانی‌ست
از روزگاری که پس پشت نهاده؛
همچون چینی،
بر چهره‌یی.