کیفــــــــــر - احمد شاملو




در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در

هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...


از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به

ضرب
دشنه ئی کشته است .


از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان

خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 سخت دندان گرد آغشته است .



از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه

ربا خواری
نشسته اند


کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند


کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان

را
می شکسته اند.


من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام


من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام


من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .


***

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره،

در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...


در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .


در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در


وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .


من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان،

خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد

 آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند

و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش .


مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،


می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...



جرم این است !

جرم این است !


مرگ ناصری


با آوازی یکدست،
یکدست
دنباله چوبین بار در قفایش خطّی سنگین و مرتعش بر خاک می کشید.
((-تاج خاری برسرش بگذارید!)) و آواز ِ دراز ِ دنباله باردر هذیان ِ

دردش
یک دست رشته ئی آتشین می رشت.

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))
از رحمی که در جان خویش یافت

سبک شد
و چونان قوئی مغروردر زلالی خویشتن نگریست
((- تازیانه اش بزنید!))رشته چر مباففرود آمد.

و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ
در طول ِ خویشاز گرهی بزرگ.بر گذشت.
((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))


***
از صف غوغای تماشا ئی انالعازر گام زنان راه خود را گرفت

دست ها
در پس ِ پشتبه هم در افکنده،
و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده آزاد یافت:
((- مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!))

***
آسمان کوتاه به سنگینی بر آواز ِ روی در خاموشی ِ

رحم
فرو افتاد.سوگواران، به خاک پشته بر شدند و

خورشید و ماه
 به هم بر آمد.


سخنی نیست

 


چه بگویم؟ سخنی نیست 



می وزد از سر امید، نسیمی؛


لیک تا زمزمه ای ساز کند


در همه خلوت صحرا


به رهش


نارونی نیست 


چه بگویم؟ سخنی نیست 


***


پشت درهای فرو بسته


شب از دشنه و دشمن پر


به کنج اندیشی


خاموش 


نشسته ست 


بام ها


 زیرفشار شب


کج،


کوچه 


از آمدو رفت شب بد چشم سمج


خسته ست


--------------


چه بگویم ؟ سخنی نیست 



در همه خلوت این شهر،آوا


جز زموشی که دراند کفنی


نیست 


وندر این ظلمت جا


جزسیا نوحه شو مرده زنی


نیست



ورنسیمی جنبد


به رهش نجوا را


نارونی نیست 


چه بگویم؟


سخنی نیست...

پایتخت عطش

                       

(1)



آفتاب آتش بی دریغ است


و رویای آبشاران


در مرز هر نگاه 



بر در گاه هر ثقبه


سایه ها


روسبیان آرامشند. پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت


را باطل می کند 


***


چه پگاه و چه پسین،


اینجا نیمروز


مظهرهست است:


آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست 


دروازه امکان بر باران بسته است


شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز


سخن می گوید


بوته گز به عبث سایه ئی در خلوت خویش می جوید 


***


ای شب تشنه! خدا کجاست؟


تو


روزی دگر گونه ای 


به رنگ دگر


که با تو


در آفرینش تو


بیدادی رفته است: 


تو زنگی زمانی 


***** 


(2)



کنار تو را ترک گفته ام 


و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و 


هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه 


فلسی بر سطح موجش می گذرد 


به باز جست تو برخواستم 


تا در پایتخت عطش 


در جلوه ئی دیگر 


بازت یابم 


ای آب روشن! 


ترا با معیار عطش می سنجم 


*** 


در این سرا بچه 


ایا 


زورق تشنگی است 


آنچه مرا به سوی شما می راند. 


یا خود 


زمزمه شماست 


ومن نه به خود می روم 


که زمزمه شما 


به جانب خویشم می خواند؟ 


نخل من ای واحه من! 


در پناه شما چشمه سار خنکی هست 


که خاطره اش عریانم می کند 

سرودی برای سپاس و پرستش

بوسه های تو


گنجشککان پر گوی باغند


و پستان هایت کندوی کوهستان هاست 


و تنت


رازی ست جاودانه


که در خلوتی عظیم


با منش در میان می گذارند 



تن تو آهنگی ست 


و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند


تا نغمه ئی در وجود اید :


سرودی که تداوم را می تپد 



در نگاهت همه مهربانی هاست :


قاصدی که زندگی را خبر می دهد 


و در سکوتت همه صداها :


فریادی که بودن را تجربه می کند

اصرار


خسته


شکسته و 


دلبسته


من هستم


من هستم


من هستم


***


از این فریاد 


تا آن فریاد


سکوتی نشسته است.



لب بسته


در دره های سکوت


سرگردانم.



من میدانم


من میدانم


من میدانم


***


جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد


و رقص لرزان شمعی ناتوان


از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.



در خاموشی نشسته ام


خسته ام


درهم شکسته ام 


من دلبسته ام.

گفتی که باد مرده است


گفتی که:


« باد، مرده ست!


از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش


بر آسیاب ِ خون،


نشکسته در به قلعه بیداد،


بر خاک نفکنیده یکی کاخ


باژگون.


مرده ست باد!»


گفتی:


« بر تیزه های کوه


با پیکرش،فروشده در خون،


افسرده است باد!»



تو بارها و بارها


با زندگیت


شرمساری


از مردگان کشیده ای.


 این را،من


همچون تبی


ـ درست


همچون تبی که خون به رگم خشک می کند


احساس کرده ام.)



وقتی که بی امید وپریشان


گفتی:


«مرده ست باد!


بر تیزه های کوه


با پیکر کشیده به خونش


افسرده است باد!» ـ


آنان که سهم شان را از باد


با دوستا قبان معاوضه کردند


در دخمه های تسمه و زرد آب،


گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:


« ـ زنده ست باد!


تا زنده است باد!


توفان آخرین را


در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش


ترسیم می کند،


کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را


بر خاک افکنیدن


تعلیم می کند !»



(آنان 


ایمانشان 


ملاطی


از خون و پاره سنگ و عقاب است.)


***


گفتند:


«- باد زنده است،


بیدار ِ کار ِ خویش


هشیار ِ کار ِ خویش!»


گفتی:


«- نه ! مرده 


باد!


زخمی عظیم مهلک


از کوه خورده


باد!»



تو بارها و بارها


با زندگیت شر مساری


از مردگان کشیده ای،


این را من


همچون تبی که خون به رگم خشک می کند


احساس کرده ام

از مرگ ‚ من سخن گفتم

از مرگ ‚ من سخن گفتم

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خویشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم



در ادامه مطلب

ادامه نوشته

غزلی در نتوانستن


دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

چلچلی


من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.



پای در پای آفتابی بی مصرف


که پیمانه می کنم


با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.


من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.


پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.


افسانه های سرگردانیت


- ای قلب در به در! -


به پایان خویش نزدیک میشود.



بیهوده مرگ


به تهدید


چشم می دراند.


ما به حقیقت ساعت ها


شهادت نداده ایم


جز به گونه این رنجها


که از عشق های رنگین آدمیان


به نصیب برده ایم


چونان خاطره ئی هر یک


در میان نهاده


از نیش خنجری


با درختی.


***


با این همه از یاد مبر


که ما


- من وتو -


انسان را


رعایت کرده ایم.


***


درباران وبه شب


به زیر دو گوش ما


در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما


روسبیان


به اعلام حضور خویش


آهنگ های قدیمی را


با سوت


میزنند.


(در برابر کدامین حادثه


ایا


انسان را


دیده ای


با عرق شرم


بر جبینش؟)


***


آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی


توان خرید،


مرا


- دریغا دریغ -


هنگامی که به کیمیای عشق


احساس نیاز 


می افتد


همه آن دم است .


همه آن دم است .


***


قلبم را در مجری ِ کهنه ئی


پنهان می کنم


در اتاقی که دریچه ئیش


نیست.


از مهتابی


به کوچه تاریک


خم می شوم


وبه جای همه نومیدان


میگریم.



آه


 من


حرام شده ام!


***


با این همه - ای قلب در به در!-


از یاد مبر 


که ما


- من وتو -


عشق را رعایت کرده ایم،


از یاد مبر


که ما 


- من و تو -


انسان را


رعایت کرده ایم،


خود اگر شاهکار خدابود


یا نبود



 

سفر

سفر

خدای را 
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب 
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن 
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف 
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من 
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار 
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاک نهادم.
***
خدای را 
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا 
مزاری بنا کن!

لوح گور

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.


طرح

طرح

شب با گلوی خونین
خوانده ست
دیر گاه.

دریا نشسته سرد.
یک شاخه 
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.


تمثیل



در یکی فریاد
زیستن -
[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک
نیست
و رهائی را
تجربه ئی می کند.]
و شکوهِ مردن
در فواره فریادی -
[زمینت
دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را
دستمایه ئی کند؛
که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند.]
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر
مرده باشی.
***
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

سخنی نیست


چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

مه



بیابان را، سراسر، مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه ، عرق می ریزدش آهسته
از هر بند .
***
" بیابان را سراسر مه گرفته است . {می گوید به خود عابر }
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 "- بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند "
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق میریزدش

آهسته از هر بند...


فریاد و دیگر هیچ



فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر

هیچ !


دو شبح



ریشه در خاک
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

- ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

- دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

- ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و

رقص ها از خستگی .


ارابه ها



ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند

بی که امیدی با خود آورده باشند.


کیفر



در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
می شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش .
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

هملت



بودن
 یا نبودن...

بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-

همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!

[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.

وپرده...
در لحظه محتوم...
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
 یا
 نبودن

شبانه


با گیاه بیابانم
خویشی و پیوندی نیست
خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری

و در این گلخن مغموم
پا در جای چنانم
که ما ز وی پیر
بندی دره تنگ
و ریشه فولادم
در ظلمت سنگ
مقصدی بی رحمانه را
جاودنه در سفرند
***
مرگ من سفری نیست،
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نا مردمانش

خود ایا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم

اما

...


ادامه نوشته

شبانه - 2

میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

ایدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

لوح گور



نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

 

شبانه -1



شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
***
شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.
تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد.

حماسه دریا
از وحشت سکون و سکوت است.
***
شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
 زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو
 مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو

دو شبح



ریشه در خاک
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

- ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

- دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

- ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
رقص ها از خستگی .

ماهی


من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


 

بودن



گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

پریا



یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

...

ادامه نوشته

مرغ باران

مرغ باران

در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز
 
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز
 
و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج
 
و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
 
مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...
 
ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
***
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:
- عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟

...

در ادامه مطلب 


ادامه نوشته